سربآز | پارت ⁷ 💕🌱

𝗝𝗮𝗻𝗮⛥𝗧𝗮𝗻𝗵𝗮 𝗝𝗮𝗻𝗮⛥𝗧𝗮𝗻𝗵𝗮 𝗝𝗮𝗻𝗮⛥𝗧𝗮𝗻𝗵𝗮 · 1404/1/3 21:50 · خواندن 2 دقیقه

❤🍃


تو دانشگاه نمیشد،
هیچ آدرس و شماره ای هم ازش نداشت. مجبور شد تعقیبش کنه.
فاطمه و مریم سوار ماشین فاطمه شدن. جایی کنار خیابان مریم از ماشین پیاده شد و رفت.
فاطمه هم حرکت کرد.
پویان چراغ میداد که نگه داره ولی فاطمه توجهی نمیکرد.کنار ماشین فاطمه رفت. 
شیشه ی ماشین رو پایین داد، 
و بوق میزد.فاطمه وقتی متوجه پویان شد،تعجب کرد و کنار خیابان پارک کرد.
پویان هم جلوی ماشین فاطمه پارک کرد و پیاده شد.
ولی فاطمه پیاده نشد.
فقط شیشه ماشین رو کمی پایین داد.
پویان سرش پایین بود و سعی میکرد به فاطمه نگاه نکنه. با احترام گفت:

-سلام خانم نادری.

-سلام،مشکلی پیش اومده؟!

-ببخشید،مجبور شدم تعقیب تون کنم و تو خیابان مزاحمتون بشم.مطلب مهمی بود که باید خدمت تون عرض میکردم.

-بفرمایید،گوش میدم.

-میشه سوار بشم؟

-نه.

پویان بخاطر صراحت فاطمه لبخند زد.

-من قصد مزاحمت ندارم.موضوع مهمیه.

-درچه مورد؟

-درمورد دوستم،افشین مشرقی.


فاطمه یه کم فکر کرد.
نه سوار شدن پویان به ماشینش کار درستی بود،نه سوار شدن فاطمه به ماشین پویان.
پیاده شد و بدون اینکه به پویان نگاه کنه گفت:

-بفرمایید.

-افشین آدم کینه ای و مغرور و سمجی هست.تا به چیزی که میخواد نرسه، بیخیالش نمیشه.از هر راهی هم که شده میخواد به خواسته ش برسه.

-اینا چه ارتباطی به من داره؟

پویان بعد مکث کوتاهی گفت:
-اون از شما کینه داره..بخاطر سیلی اون روز..تو دانشگاه.


فاطمه یه کم فکر کرد.عصبانی گفت:
-من که کاری باهاش نداشتم،اول اون شروع کرد...

-من میدونم.تو این مدت هم هرکاری تونستم انجام دادم که منصرف بشه ولی ... خانم نادری من هفته آینده از ایران میرم.تا الان هم به سختی تونستم کنترلش کنم.مطمئنم وقتی من برم،اذیت و آزارهاش برای شما شروع میشه.

فاطمه گیج شده بود.سکوت طولانی ای شد.

-میگید من چکار کنم؟

-بیشتر مراقب خودتون و اطرافیان تون باشید.

فاطمه اخمی کرد و گفت:
-اطرافیانم دیگه چرا؟!

-گفتم که افشین از هر راهی که شده میخواد تلافی کنه.

-واقعا همچین آدمیه یا شما دارین بزرگش میکنین؟!

-خیلی متاسفم ولی همچین آدمی هست.

دوباره سکوت طولانی.

فاطمه گفت:
-جز شما کس دیگه ای رو داره که ازش حرف شنوی داشته باشه؟

-نه،هیچکس.

-حرف شما چرا براش مهمه؟

-من و افشین مثل برادریم.دوستیش با من براش مهمه.

-شما کی برمیگردید؟

پویان با مکث گفت:
-من و خانواده م برای همیشه داریم میریم.

فاطمه با تعجب گفت:
_پس مَر...
ادامه نداد.

پویان متوجه منظورش شد، 
و تعجب کرد.مردد بود بپرسه یا نه. بالاخره گفت:

-شما از کجا میدونید که من...
ادامه نداد.

فاطمه گفت:
-از حالت اون روز شما بعد تصادف متوجه شدم.

-خانم مروت هم متوجه شدن؟
💥ادامه دارد...